تبليغاتX
چشم های خسته من

 

در ابهام روزهای رفته و نرفته

دلم را در حصار تنگنای بودن وزیستن

به سوی تو پرواز می دهم

آسمان دلش از همیشه بیشتر گرفته

اما من حتی قطره ای از اشک هایش را

در انزوای تنهایی محض خویش ندیدم

گویی آسمان نیز چون من

گریه در گلو می کند

تا چشم هایش جور دیگر باشد

چون چشم های دیگری در من!

این روزها

دلم از دردی عجیب به تنگ آمده

تنگ ، به سطوح آمده

می شنوی صدای دلم را

سازم نیز این روزها غریبگی می کند

با دست های خسته ام

و ساز استاد این بار

همنواز می طلبد

اما چه کنم ، چگونه فریاد کنم

دست هایم بی رمق از نواختن است

احساسم دور از لمس کردن است

و به قول دوستی آشنا تکرارهایم

پیدای پنهان است

و قلبم

دور از ترانه های بودن

در انعکاس سال های دور ، شاید چشم های تو

تا تمام انتظار

آسمان را باز هم به مبارزه طلبیده

اما دریغ

آسمان خود مغلوب چشم های توست

کی چشم های آسمان

زنجیرهای بودن را تا نگاه تو خواهد رساند

نمی دانم

آه!

بیچاره آسمان . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:35  توسط یه رهگذر خسته   | 

بیدار شو
شب از نیمه گذشته است
چشم ها خفته اند
صدایی نیست جز فریاد های باد
که بر بی جانی درخت ها می کوبد
و فریاد ر ا
با شکستن فریاد می کند
بیدار شو
آسمان اینک ازآن توست
چشم های آسمان باز است
بیدار شو
قلب آسمان تو را طلبیده
بیدار شو
دیگر جای سکوت نیست
فریاد کن آسمان را
بیدار شو
خواب هایت را فراموش کن
بیدار شو
رویاهایت ، گذشته ات همه خواب بود
آدمک های سرنوشت همه پوشالی بودند
و چشم ها هرگز پاکی ها را نمی دید
بیدار شو
چشم های دیگری با توست
دیگر چشم های خسته ات ،
انسانیت خفته را
جستجو نخواهد کرد!
بیدار شو
خواب هایت تعبیری نداشت
حتی تعبیر مهربانی...
بیدار شو
دیگر انتظار معنا نخواهد داشت
چشم هایت را ببند...
تو هنوز در خوابی !
آسمان ابریست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 22:52  توسط یه رهگذر خسته   | 

روزهای تلخ
انتظارهای بی پایان
پرسش های بی پاسخ
چشم های خسته
دل های افسرده
و آسمانی که هنوز همان رنگ است ...

تلنگر این فریادهای من تا او
حتی لرزه هم بر اندام آن نمی اندازد
اما آسمان گمان کرد ،
تابستان ماندنی ست
اما پاییز بی صداتر از همیشه آمد
پاییزی که با یک تلنگر
آسمان را از درون خواهد شکست
و آسمان خواهد بارید

تو نیز آسمان را باور کردی؟
آیا پاییز آسمان را مغلوب خواهد کرد؟
چشم های آسمان تاریک است...

اگر آسمان بشکند
فریادهایم تا تو خواهد رسید؟
و تو پاسخ خواهی گفت:
...... ؟!
بگذار آسمان دلیل این دروغ باشد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:15  توسط یه رهگذر خسته   | 

ردپای داشتنت

مرا تا آنسوی نگاه ها کشاند و

من بی تو به دنبال تو

تا تمام لحظه های خویش

از ساحل نگاه های مرده گذشتم

این روزها

تا اوج دلبستگی تو

از همه اندوه هایم گذشتم

تا تمام نگاهت با من باشد

این بار دور از تمام نگاه های گذشته

حضورت را خودخواهانه برای قلب خسته خود خواستم

این بار تو را برای خود خواستم

فرصت اندوهم نیست

چشم هایم در انتظارت

تمام لحظه ها بی صداتر از هیشه فریاد میزند

و تو دور از من به دنبال کدام منی!

این روزها تا تو

پلی خواهم ساخت

تا تمام تنهای ام با من باش

بودنم دلیل می خواهد

تو بیا دلیل من باش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 15:42  توسط یه رهگذر خسته   | 

واژه های به تحقیر نشسته ام را شاهد باش

این سکوت تلخ بی حضورم را شاهد باش

شاهد باش که حتی از بودن هم گذشتم

شاهد باش حتی از پرواز هم گذشتم

و ابنک من

تو

این سکوت بی معنا

خنده های پنهان

زمزه های آشکار

فریاد پشت فریاد

و باز صدای هما ن ساز شکسته

که تنها قلب مرا شکسته

و می بینم

چشم هایی که نبودنم را

دلیل بر مرگ لحظه هایم می بینند

اما هنوز در تمام نیستی ها

من صدای سازم را با همان شکستگی

برای دلهای خسته ، اما ...

خواهم نواخت

تو نیز چشم های من باش

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت 17:28  توسط یه رهگذر خسته   | 

 

چشم هایم به سکوت در خیره مانده بود

و می پنداشت چقدر رویا تیره خواهد بود

و چهره ای از پندارهای واژگونه

سکوت را در هم شکست

چون التهابی از یک بی قراری

چون سردرگمی یک رویای نیمه سوخته

چون تصویر واژ گون شده ی یک حقیقت

و پندارها همه گم شد!

صدایی که از آنسوی دیوارها می آمد

صدای تلنگری وحشتناک

که درون پاک را به مبارزه تلخی اصرار می کرد...

 

نه واژگان من قدرت پرواز نداشت

در این گردابه خود درون بینی ها

و نگاهم چهره ها را

در سکوت خویش گم می کرد

و خواهم رفت چون مسافری که همه عمر گریخت...

با سکوتی به بلندای تمام لحظه های مرده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 3:6  توسط یه رهگذر خسته   | 

دست هایم به نوشتن نمی رفت

اما با نگاه چشم هایی دیگر

شوق نوشتن را دوباره التماس خواهم کرد...

به خاطر مهربانی یک نگاه دور....

 

این بار چشمانم باز است

ودریچه نگاهم همه تصویرهای حقیقی

همه تردیدهای مجازی را

با تمام وجود می بیند

این بار چشمانم باز است

و انسانیت پنهان شده را

در کالبدپرترحم این ثانیه ها می بیند

این بار چشمانم باز است

و تمام اندوه لحظه های بی حضور را حس می کند

واین بار از درون

غرق خفقانم

بر دل سنگ زنید

که بشکند این احساس بی جان

بر دل سنگ زنید

تا باور کند درد این همه سال نامردمی را

 

بر دل سنگ نزنید

دیگر توان شکستن نیست

چه بی رحمید که این سان می شکنید

و روزی خواهید شکست

با دست های دیگری چون خود

و این جاده بی مسیر

این جاده پر ابهام و پرتزویر

که هر هنگام قدم بر آن گذاشتم

مسیری جز درد نبود

انتهایی جز باور نابودی انسانیت

جز رویای انسان چراغ به دست

که در جستجوی انسانیت

همه جاده ها را پیموده

 

و این بار با چشم های خسته

ترانه های خاموش

هیچ ندارم برای گفتن

جز بی رحمی فاصله های من تا او

جز التماس دست های نوازشگر او

و در صدای سازم

خواهم شکست هر روز

وخواهم نشست در انتظاری مبهم و بی پاسخ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 22:47  توسط یه رهگذر خسته   | 

اینک این من ، آینه

چشم های خسته

در این ضرب آهنگ پر ایهام

ترانه های نا مفهوم ذهنیات درد

پشت نقاب دل فریاد ، فریاد...

اینک این من ترانه های خاموش

با صدای ترانه های او

جلای روشنایی است

قلب ، درد ، انتظار

لحظه های فریاد ، سکوت چشم ها

این نجابت بی دلیل چهره ها

این سکوت ناخواسته رویا

به انتظار معجزه رهایی می گردد

زمان ، زمان بیقراری است

زمان مردن من

در سکوت این همه رنج

ناخواستگی باورها

در این لحظه های پر ترحم

.

.

.

کمی دورتر

دورتر از یک تجسم بی دلیل

کمی دورتر

دورتر از این دل بیمار

کمی دورتر از ترانه های خاموش

سکوت را می شکنند

کمی دورتر

فصلی دیگر شروع شده...

فصل جدایی رنگ ها

فصل سرد بی رویا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 18:17  توسط یه رهگذر خسته   | 

شب بود که صدای سکوت این درد

واژه های دلم را لرزاند

تردید این همه وقت

رفتن این همه روز

هفته پشت هفته

هر چهارشنبه

اما هنوز ته مانده ها نیامده

خدای من ضجه های دلم

این سکوت دفترش را نمی خواهد

خدای دلم

این بار با همان چشم های خسته

همان ترانه های شکسته

با همین صدای بسته

بازگشتنش را از تو می خواهم

صدای قلب خسته ام را

با آمدنش شاد کن

خدای من شاید در این رنج دوران

همه آزمایش خواهیم شد

اما به صداقت دل پاکش

که از فرسنگ ها فاصله تا من

مهربانی اش شادی لحظه هایم بود

به صداقت کلامش

او را به ما باز گردان

امیر

صدایم را می شنوی

این بار صدای قلب ترا می خواهد

امیر

مقاومت کن

ته مانده های یک مرد

همیشه پاکی یک مرد بود

و خواهد بود

باز گرد

منتظر می مانم

دوستای خوبم برای امیر دعا کنید

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 20:5  توسط یه رهگذر خسته   | 

 

ترانه های نامفهوم خیالات دور

ذهن را از هستی بودن

به فریاد شدن می رساند

و تمام غزلواره های دل

تلخکامی دنیا را می نگارد

در تجسم رویای درون

سکوت این همه تصویر

تردید این همه چهره

فرار این همه دل

مرا بیش از بیش می ترساند

و انتظار

این انتظار کشنده

وجودم را مالامال درد می کند

صدای تپش قلبم آینه دلم را پر ترک کرده

گویی نقش بند نگاه دل

همان انتظار بی پایان شده

هیچ نگفتم

اما شاید سزاوار این نگاه های کور

همه عمر انتظار

همه عمر دلواپسی باشد

نگاهم به نگاه جاده خیره مانده

شاید فریادم را باد رسانده باشد

و شاید صدایم را طنین این ساز شکسته

که هنوز هم صدای بودن ندارد رسانده باشد

و شاید دلتنگی ام

خسته تر کرده باشد ترا

فکر کردم

با خود اندیشیدم این بار

از پشت حصار کدامین نفس

صدایم را خواهی شنید

نفس هایم به شماره افتاده

خسته شدم از این همه تکرار

شاید در این گمگشتگی

تو را بیابم

و شاید همچنان بر نگاهم

پریشانی باشد

می دانی

تمام بودن را جمع کرده تمامیم

تمام

تمام یعنی انتظار

انتظار یعنی فریاد

فریاد یعنی بیقراری

بیقراری یعنی تو !

ما کجاییم

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 11:29  توسط یه رهگذر خسته   | 

 
<